Be golden

به نام خدا

 

پس از غیبتی طولانی و یک چیز در مایه های جمله ی " نیومده رفتی! "، برگشتیم به وبلاگ زیبا و وزین‌مان.

اینک مفتخریم اعلام کنیم که پس از پژوهش های فراوان، جهش ها و موتاسیون های انجام گرفته بر روی این جانب، توانستیم به گونه ای جدید تر، متأهل تر و دانشجو تری از کوثر دست پیدا کنیم که این موفقیت را به آحاد مردم و به مقام عظمای ولایت تبریک و تهنیت عرض می‌نماییم.

 

*خلاصه که از دوران بی حاصل کارشناسی به دوران بی حاصل ترِ کارشناسی ارشد و چه بسا دوران با حاصلِ تأهل ورود پیدا کردم. 

 

باشد که عبرتی برای آیندگان شود... 

یا حق

۲۱:۳۷

این کیست این ؟

به نام خدا


بعضی وقت ها، وقتی تنها می‌شوم، وقتی خیال بافی می‌کنم، حتی در میان راه رفتن و غذا خوردن و حرف زدنم؛ افکارم در تاریکی موهومی غرق می‌شوند ، درد غلیظی به جانم فرو می‌نشیند و اباطیل این دنیای مادیِ پر از خودنمایی حالم را بد می‌کند.

برای لحظاتی خودم را گم می‌کنم. سرگردان می‌شوم ، به دنبال خودم می‌گردم. انگار این جسمی که میانش هستم را نمی‌شناسم. به دستانم نگاه می‌کنم و در نظرم بیگانه جلوه می‌کند. برای چند لحظه انگار از جسمم بیرون آمده‌ام ؛ خودم را می‌بینم ولی او مرا نمی‌بیند، سرش گرم زندگی _این سیاهی مرموزی که هر جنبنده ای را در کام خود فرو می‌کشد_ و از همه چیز بی خبر است. من جسمم را می‌بینم که روز به روز بزرگتر می‌شود ، مثل یک درخت در این خاک دنیا ریشه می‌دواند و پیر می‌شود ولی حتی یک قدم حرکت نمی‌کند... 



من کی هستم ؟ آیا این منم ؟ 

چه کرده ام ؟ چقدر مفید بوده ام؟ برای خودم حتی...

حداقل برای خودم چقدر مفید بوده‌ام؟ چه گرهی را باز کرده ام ؟

چقدر خدایم را برای خودش پرستش کرده ام ؟

به چه دردی خورده ام ؟

روحم از این بی خبری جسمم ناراضی است. می‌دانم یک روز قهر می‌کند. 

روحم ، از دور مرا می‌بیند ، من ولی سرگرم خودم، سوی چشمانم رفته ، شنوایی گوش هایم کم شده ، شاخه هایم خشکیده ، ریشه ام آنقدر در عبث عمیق شده که نمی‌توانم تکان بخورم...

گاهی وقت ها حس می‌کنم روحم با من قهر است، باید کاری بکنم...

۱۲:۲۲

Hellp me 2

به نام خدا


دوستان بیانی عزیز 

سلام

فردا باید در یک جای مهم یک شعر ارائه بدم. لطفاً بهترین و تأثیرگذار ترین شعری که خوانده‌اید رو بهم معرفی کنید .


سپاس :)


۲۱:۳۸

گزارش یک زیارت

به نام خدا


- خانم ببخشید من چادر ندارم میشه یه چادر بدین؟

+ دخترم تشریف ببر باب الجواد از دفتر امانات چادر بگیر خوشکلم.

- ممنون.


در راه باب الجواد


یک پیر مرد زائر با غیض :

+عربا حجابشونو رعایت می‌کنن ولی اینا نه...

- حاج آقا دارم میرم چادر بگیرم. 

+ (فریاد می‌زند) تو حرم امام رضا هر طوری دلشون میخواد می‌گردن

- آقای محترم من حجاب دارم فقط چادر ندارم که دارم میرم بگیرم. بعدشم من مسئول اعمال خودم هستم.

+ (همچنان با فریاد) پس امر به معروف و نهی از منکر چی میشه؟ 

با خودش تکرار می‌کند:

+ شعور ندارن ، هرطوری دلشون میخواد می‌گردن ، خدا ذلیلتون کنه ...


باب الجواد دفتر امانات...


- آقا لطفاً به ما سه تا چادر بدید

+ اینجا چادر نداریم 

- اما به ما گفتن از اینجا بگیریم

+ اشتباه کردن


باب الجواد ورودی خواهران


خادم حرم از فاصله ده متری:

+ خانومم چادرت کو ؟

- سلام. نمیخوام برم تو یه سؤال دارم ، بیام جلو؟

+ بپرس

- (دو قدم به جلو می‌روم) ببخشید من از کجا باید چادر بگیرم؟

+ دفتر امانات

- رفتم نداشتن

+ صندوق امانات

- کجاست؟

+ پشت سرت



صندوق امانات:

- سلام آقا لطفاً به ما سه تا چادر بدید

+ کارت شناسایی

- مگه برای چادر هم کارت شناسایی لازمه ؟

+بله

(خدا خدا می‌کنم کارت ملی‌ام همراهم باشد)

- بفرمایید



ورودی حرم


+ خانومم رژ لبت (دستمال مرطوب را در دستانم می‌گذارد)

- رژ ندارم خانوم

+ (به صورتم نگاه می‌کند و چیزی نمی‌گوید)


+ (به بطری آب معدنی نگاه می‌کند) باز کن بخور

- روزه دارم نمی‌تونم

+ صبر کن افطار بشه بخور

- هنوز تا افطار یک ساعت مونده

+ باید صبر کنی خانم


آب را همان جا گذاشتم و داخل صحن شدیم...


دوستم رو به من گفت :

+ چقدر هوا گرمه


یک خادم آقا:

- تو حرم امام رضا اومدی میگی گرمه؟ چرا اومدی اصن؟



آن دوستم که سنی است گفت: 

بخدا امام رضا راضی نیست.

کوثر اگه مردم اینجا بد بشن امام رضا از اینجا میره...


امام رضا از اینجا میره...

۱۵:۴۳

یک بار جستی ملخک!

به نام خدا



آرام و متین قدم بر ‌می‌داشت، انگار از هیچ چیز و هیچ کس هراس نداشت. مثل کسانی که آب از سرشان گذشته...

از دور دیدمش، ناخودآگاه لبخند بر لبانم نشست. او اما مرا ندید. مضطرب بودم، چند متر بیشتر فاصله نبود و زمان اندک. چکار باید بکنم؟ اگر مرا ببیند و راهش را کج کند چه؟ اگر از من فرار کند؟ 

باید تصمیمم را می‌گرفتم... 

یکی گفت به طرفش بدو، دیگری گفت بی اعتنا از کنارش عبور کن. نمی‌توانستم نادیده بگیرمش، می‌خواستمش، باید بدستش می‌آوردم.

حالا دیگر روبه روی هم بودیم. همه چیز به تصمیم من بستگی داشت. باید کاری بکنم... یکی گفت دخترجان از دستت می‌رود هااا... 

روی ترس و غرور دخترانه‌ام پا گذاشتم. سخت بود ولی تصمیمم را گرفته بودم. 

در یک ثانیه خم شدم و در دستانم گرفتمش. تقلا می‌کرد. با پاهایش دستانم را می‌خراشید ولی رهایش نکردم. 

تا حالا آبدزدک را در دستانتان گرفته‌اید؟؟؟

برای چند ثانیه حس ‌می‌کنی دنیا تمام شده‌ وقتی تلاش می‌کند راهی پیدا کند که از لای انگشتانت بیرون بیاید‌.

در شیشه ای انداختمش و با اتیل استات کشتمش. 

حالا در کنار بیست و چهار حشره دیگر، در شکمش سوزن فرو رفته و روی دیوار به چشمانم زل زده است.


حس می‌کنم ده سال بزرگتر شده‌ام... پیرم کرد.


 برای درک بهتر مطلب این را هم ببینید
۰۹:۰۹

تو که در انتخاب هم اتاقی شکست خورده‌ای، وای به حال همسر انتخاب کردنت!

به نام خدا


کلاً انتخاب یک همراه کار بسیار سخت و پیچیده‌ای است!


چه دوست، چه هم اتاقی، چه همکار، چه هم ‌گروهی و چه همسر...

با یکی آشنا میشی و فکر می‌کنی چقدر آدم مناسبیه و همه چی گل و بلبله که ناگهان می‌فهمی طرف سه تا قتل عمد تو پروندشه و اینترپُل دنبالشه :| 

وقتی متوجه میشی که کار از کار گذشته و سه تا مقاله باهم بیرون دادین. 

واقعاً چطور میشه فهمید کسی که دو ترمه مشتاق بودی باهاش هم اتاقی باشی شبا خر و پف میکنه؟ یا ساعت ها کنار تختت به طرز وحشتناکی تخمه میشکنه و تو مجبوری به صدای زیباش گوش بدی چون اگه اعتراض کنی...  

چطوری میخوای بفهمی کسی که باهاش داری میری رستوران، مثلاً دوغو با آبلیمو میخوره یا قیمه ها رو می‌ریزه تو ماستا؟


کسی رو به عنوان همسر آیندت انتخاب میکنی و بعداً می‌فهمی چه خصایل نکوهیده‌ای داشته که از چشم تو پنهان مونده.

بعضی چیزا رو تا با طرفت زندگی نکنی نمیشه فهمید. 



 پ.ن : صدای جالبی را ضبط کرده بودم و قصد داشتم در انتهای متنم بارگذاری کنم ولی دلم نیامد موجب رنجش خاطر کسی شَوَم. 




 

۱۱:۰۵

Hellp me

به نام خدا


تمام این دو سه هفته ی گذشته برام توی چنتا سوال خلاصه شده که جواب هیچ کدومشونو پیدا نمی‌کنم :|


یکم: به قول قدیمیا از محبت خارها گل میشن یا به قول جدیدیا برعکس؟


دوم: روزه بی نماز مثل اشکنه بی پیازه یا زنبور بی عسل یا قرمه سبزی بدون سبزی؟ (عذاب وجدان رهایش نمی‌کند زیرا نمازش قضا شده و پدرش او را مسلمان یه ماهه‌ای صدا می‌زند)


سوم: خوشحال باشیم که ربنای شجریان داریم یا ناراحت باشیم که ماه عسل نداریم؟


چهارم: چرا کتابا انقد گرون شده امسال؟ چهارصد و چهل و پنج عنوان کتاب سیزده میلیون تومن، دیگه کتاب خوندن هم به فهرست تفریحات لاکچری و ریچ کیدزانه اضافه شده :|

۱۷:۱۶

ش.ط عزیزم

به نام خدا


برای او می‌نویسم که حتی اگر مرگ بر من چیره گردد ، قلب من هرگز از عشقش تهی نخواهد شد.


در بهترین روز های دوران نوجوانی و جوانی‌ام ، در تمام سال‌های ۹۰ تا ۹۴ ؛ مهربان استادی داشتم به لطافت برگ درخت .

برای او می‌نویسم که این «من» را وام‌دارِ نگاه و کلام پر مهر اویم.

 معلم ادبیات فارسی بود و خودش یک دیباچه گلستان...

منت خدای را عزّوجل که تو را برای من آفرید...


حالا ، بعد از آن سال‌هایی که گذشت ، تنها یادگاری‌اش عکسی است در آلبوم (به اینجای متن که رسیدم ، گنجشکی به پنجره خورد ، بالش شکست ، تا رفتم کمکش کنم ، افتاد ، دو طبقه را سقوط کرد ، قلبم فشرده شد. خدایش بیامرزاد) و صدایش در سرم و یادش در قلبم.


خانم  ش.ط  چه بگویم از تو که حتی ماه تولدت هم اردی‌بهشت است .

 

روزت مبارک




پ.ن : تولدِ خودِ خودم هم مبارک 😇


 


۱۱:۰۴

«یک مطالعه در سبز» به معنای واقعی کلمه 🌾

به نام پروردگار


لیوان چای را روی میز کنار پنجره می‌گذارم. تلفن همراهم را برمیدارم و شروع می‌کنم به مطالعه وبلاگ هایی که از قبل نشان کرده بودم برای خواندن. این سکوت محض آخر هفته ها را دوست دارم. 

اصلاً گذشت زمان را نمی‌فهمی وقتی کسی نیست که سکوت بعدازظهر پنج شنبه بهاری‌ات را بشکند.

سرم را بلند می‌کنم و به سمت پنجره می‌چرخانم ، نورش چشمانم را اذیت می‌کند. خدا می‌داند چند ساعت گذشته، بی‌چاره لیوان چایِ سرد شده‌ام...

آن طرف پنجره تا چشم کار می‌کند سبز است سبزِ سبز. این همان چیزی است که عاشقش هستم...

 «یک مطالعه در سبز»

یکی از اساتید می‌گفت : شما گیاه شناسید، به هرجا نگاه می‌کنید اسم فرزاندانتان را مرور کنید.

فرزندانم را با اسم و فامیل حضور غیاب می‌کنم ؛ لیپیدیوم درابا ، مدیکاگو ساتیوا ، کالندولا آفیسینالیس ، فوماریا آفیسینالیس ...



با تمام وجودم نفس می‌کشم و با تمام توانم نگاه می‌کنم. یک مزرعه، دو مزرعه ، سه مزرعه، یک روستا، دو روستا...

آفتابی که از میان ابر ها جا باز کرده بود و نباتات را به رنگ سبز روشن درآورده بود. پرنده هایی که دو به دو باهم حرف می‌زدند و خوش و بش می‌کردند و آمدن اردی‌بهشت عزیز را نوید می‌دادند.

آن طرف روستا پر از تپه هایی بود که مثل موج‌های دریا روی هم سوار شده بودند و خیال آرام گرفتن نداشتند.

باورم نمی‌شد این منم که به این همه زیبایی نگاه می‌کند. باورم نمی‌شد همه این‌ها واقعی باشند. شاید هم نبود ، شاید یک رؤیای صادقه بود...

در هر لحظه از بهار یک «من» متولد می‌شود و عاشق می‌شود .



پ.ن : تمام داستان این وبلاگ همین است... همه چیز از یک بهار شروع شد.

شما عاشق چه فصلی هستید؟

۲۰:۲۸

رمز تلفن همراه آن مرد خیلی ساده بود!

به نام خدا


اتوبوس VIP پیدا نمی‌شود. حالا باید این همه(!) راه را با یک اتوبوس خیلی خیلی معمولی بروم. کنار خانمِ جوانِ سرماخورده ای می‌نشینم. پدر و مادرم رفته‌اند و این بغض رهایم نمی‌کند.

ابرهایی که نه می‌بارند و نه می‌روند، صدای دعوای یک زن و شوهر با راننده برای صندلی، یک لاکپشت عروسکی که زیر آینه تاب می‌خورَد، دو پرچم کوچک بارسلونا و منچستر یونایتد که اصلاً نمی‌دانم برای چه نصب کرده اند، دو برچسب آدیداس بالای هر دو در اتوبوس.

گلویم درد می‌کند؛ گوشم هم. خدا را شکر میکنم که خانم جوان خودش سرماخورده بود.

بوی سیگار شاگرد راننده کلافه‌ام می‌کند، این سومین بار بود که از کنارم رد شد.

صدایی از پشت سرم بلند شد. یک روحانیِ جوان قرآن می‌خواند. آرامشی که در بند بند تنم تزریق می‌شد را حس می‌کردم، کاش کمی بلند تر ‌بخوانَد.عذاب وجدان داشتم؛ چند دقیقه قبل پسر کوچکشان گریه می‌کرد و من در دلم بهشان گفته بودم « خانم بچه‌ات رو خفه کن ».

صدای صوت دل انگیز روحانی قطع شد و من همچنان در این فکر بودم که چرا زن و شوهر کناری باهم حرف نمی‌زنند؟! .



۱۰:۳۸

یک مطالعه در سبز

نوشته های یک بشر بر اساس یک زندگی واقعی

Designed By Erfan Powered by Bayan